عکس از پنجره خانه جدید است. بعد از تصمیم دو نفره برای تعویض خانه، حالا باید معضلاتش هم حل شود. پنجره پرده ضخیم ندارد تا جلوی روشنایی لاینقطع شب را بگیرد. حالا طول روز دارد مثل بند تنبان کش می آید. و من بدخواب و شب کار را به عزا نشانده. چاره ای نیست جز اینکه هرچیزی دم دست است را برای ورود نور آزار دهنده و بی موقع استفاده کنم. پتوی پلنگی ایده آل نیست اما از سر بیخوابی باید آویزان شود. اما باز هم نور از لا به لای درز پلنگی ها میزند داخل.
ایمیل هم زدم مسئول خوابگاه ها، اما در بروکراسی نفرت آوری ایمیل گم شده.
راه حل سوم چشم بند بود. اما، اما چشم بند برای پولداران داخل سریال هاست که از سر خوردن پول مردم خوابشان نمیبرد. چه به من این چیزها. اما یک شب امتحان کردم. بازم هم صبح پا شدم حس همان پولداران داخل سریال های ایرانی افتادم که تنها مشکلاشان خواب شبشان است.
و البته مشکل بزرگیست، مخصوصا اگر متمول نباشی و باز هم خوابت نبرد. درد عجیبیست.
نوشتههای اینجا روایتی است بیگدار به اتفاقات اطرافم که پیرامون دین، ایران، سیاست، ادبیات، اجتماع، سفر و کوه میگذرد.
روشنایی زیاد!
درآمد و امور خیریه - منشی برای زندگیِ درست!
نگاهی به دوران سخت
اما وقتی فکر میکنم، میبینم به قولی، شاید شجاعت در آن باشد که در حین این شکستها هم، آدمی بتونه سرش رو بالا بگیره و بگه دارم شکست میخورم، دارم میشکنم، رد شدم، به نتیجه نرسیدم، دلم پره، درست نشد، راه نمیافته، به بیراهه دارم میرم و در همین حال هم سرش رو بالا بگیره و به آیندهای با موفقیت نگاه کنه. فکر میکنم این کار شدیدا سخت باشه. بله وقتی به ساحل سلامت (اگر بشه گفت ساحل سلامتی وجود داره) رسیدیم راحت میتونیم بگیم دریای پر تلاطمی بود اما گذر کردم، طوفانهای شدیدی داشت اما زنده رسیدم، اما در حین این طوفانها هم میشه سر به بالا گرفت؟
حسی وجود داره در من برای نوشتن در مورد این سختیها آنهم نه با نگاه افسوسخورِ ناامید بلکه با نگاهی گذرا به تمام این سختیها. اگرچه نیازمند عظمی عظیم دارم تا بندهای خجالت، معاملات اجتماعی و حرفهای مردم رو کنار بگذارم. شاید برای اون استاد افتخاری باشه که بگه بله این سختیها تموم شد و الان موفقیت در کنار من نشسته، در حالی که شکستهای زیادی رو دیدم و دید اطرافیانش نسبت به او حتی بهتر شه و همین طور هم شده. اما برای کسی که در شکستها به سر میبره آیا همان دید عمومی وجود داره؟ شاید هم به حرف مردم زیاد بها میدم، که البته میدم.
در هر صورت من این کار این استاد رو دست کم نمیگیرم و یه چیز جالبی هم که بعدا اضافه کرده هم آخرین جمله رزومه است که نوشته این روزمه از همه کارهای آکادمیک من بیشتر مورد توجه قرار گرفته و به عنوان یک شکست ازش یاد کرده. :)
نشان دادن شکستهامون به دیگران راهی بسیار قوی برای کمک به دیگران برای کنار آمدن با کاستیهاشون است.
تلویزیون ایران و مصاحبه
این چند وقت تلویزیون ایران را کمی دنبال کردم و آخر با خودم گفتم چرا این همه مصاحبه واقعا هر کانالی را میزدم کسی را نشانده بودند با او مصاحبه میکردند که به به چه سری چه دمی و این که خوب قربونت برم چیکارا میکنی کلا.
خندوانه، دورهمی، ماه عسل و ... مشت نمونه خروار است. چرا ما باید بدانیم که آقا فلانی در اوقات فراغتش چه میکند؟ اصلا آقای فلانی مگر الگوی تمام زندگی ماست که بدانیم که چی شد که الان اینجاست؟ مصاحبه های تهوع آوری که نتیجه اش چیزی جز چند رشته اطلاعات به درد نخور نیست. به غیر از ماه عسل همه هم که فقط سلبریتی به دست دارند میگویند مهمان ما گل است مهمان ما همین یک دانه است در دنیا و فلان. چرا چرا؟ چه اهمیتی در این نهفته است که از مهمانتان سوالات شخصی بپرسید و مثلا جواب بگیرید حقوق من ماهی فلان میلیون است و دل میلیون ها بیننده ذوب شود از حقوق نجومی فلانی.
خدا خیر بدهد همه هم بازیگر، کارگردان و ورزشکار انتخاب میشوند، انگار کارمند بایگانی سازمان نظارت بر حقوق مصرف کنندگان خاریست به چشم ملت.
وضعیت تلویزیون بد خراب است، محتوای برنامه ها افتضاح، آن از وضعیت لاتاری وارش در مسابقات ورزشی، آن هم از سریال های آبکیش که خیلی وقت است ببیننده ای ندارند.
لطیفه ای بود که میگفت اگر کانال چهار را حذف کنند کسی خبردار نمیشود.
روزه شبکههای اجتماعی
- اخبار متفاوتی که دائم ذهنم را بهم میریختند را دیگر نمیبینم.
- سه تا کتاب در همین چند روز به پایان رسید.
- تمام فیدهای فیدلی رو خوندم.
شش ماه روز و شش ماه شب در نروژ
اما به طور کلی جریان از این قرار است که خوب هرچقدر به سمت هرکدام ازین قطبها برویم طول شب و روز در زمستان و تابستان به شدت فرق میکند. بدیهیات هان؟ خوب در نروژ و سوئد و فنلاند هم تقریبا به همین قرار است یعنی در زمستان آفتاب دیر طلوع میکند و خیلی زود غروب و در تابستان شاید بشود گفت اصلا غروب نمیکند. مثلا عکس پایین ساعت ۲صبح در شهر تروندهایم گرفته شده. که در واقع طلوع خورشید بوده. درفاصله بین غروب آفتاب و طلوع آفتاب هم اصلا آسمان تاریک تاریک نمیشود.
این باعث میشود که همه خانهها پردههای ضخیمی داشته باشن تا از دست روشنایی بیرون در شبهای تابستان در امان باشند.
الان که باهاتون صحبت میکنم اذان صبح و مغرب به قرار زیر است. یعنی روزه دار باید از ۰۲:۲۱ الی ۲۳:۰۰ روزه بگیرد. یعنی ۲۰ الی ۲۱ ساعت. و این در مورد اسلو است و اگر همین طور بالاتر برویم این فاصله آنقدر کم میشود تا جایی که به نور مطلق میرسیم!

و در زمستان وضع برعکس میشود و چون زمستانها در این مناطق اکثرا برف یا باران میبارد آن طول روزکه قرار است روشن باشد هم ابری و دلگیر است. خیلی هم دلگیر، که آدم با خودش فکر میکند که اصولا چرا باید آدمی اینجا زندگی کند؟!