‏نمایش پست‌ها با برچسب ابوسعید ابوالخیر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ابوسعید ابوالخیر. نمایش همه پست‌ها

حکایت

یکی ما را به خود بیآورد.

کَس نیست؟

.
.
.
در عبادت با تو حکایتی خواهیم گفت: روزی دهقانی نشسته بود برزیگران او را خیاری آوردند نوباوه. دهقان حساب خانه برگرفت و هر کسی را بنهاد و یکی بغلام داد که ایستاده بود. دهقان را هیچ نماند. غلام خدمت کرد و بستد و می‌خورد. خواجه را نیز آرزو آمد. گفت: پاره‌ای بمن ده. غلام خدمت کرد و پاره‌ای بخداوند داد. دهقان چون بدهان برد تلخ بود. گفت: ای غلام! خیار بدین تلخی تو بدین خوشی می‌خوری!. گفت: از دستِ خداوندی که چندین سال شیرین خورده باشی یک تلخ را رد نتوان کرد.

― جمال الدین ابوروح لطف الله بن ابی سعد, حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر


شاید یه همچین حکایتی من رو به خودم بیاره!

ابوسعید ابوالخیر


ابوسعید ابوالخیر در یک رباعی میگه:

ما را نبود دلی که کار آید ازو/ جز ناله که هر دمی هزار آید ازو
چندان گریم که کوچه‌ها گل گردد / نی روید و ناله های زار آید ازو

میگه اونقدر گریه میکنم تا کوچه ها گِل بشن که باعث شه نی رشد کنه و ازین نی‌ها صدای زاری دل من بیرون بیاد.

زیباست و هرازگاهی میام و دوباره هم گوش میدم و هم میخونمش. باید بیشتر از ابوالخیر بخونم.

نمیدونم به مفهوم نی در اشعار مولانا که ۲۰۰ سال بعد سروده شدن چقدر میشه ربط داد اما جفتشون شاکین و حکایت درد شاعر رو دارن...

بشنو این نی چون شکایت می‌کند / از جداییها حکایت می‌کند