در رسای گودریدز



به مناسبت روز کتاب میخواستم مطلبی بنویسم که الان با تاخیر دارم پخشش میکنم، روز کتاب سه روز پیش یعنی 23 آوریل یا سوم اردیبهشت توسط یونسکو نام گذاری شده، و دلیل نامگذاریش هم برای ادای احترام به میگل د سروانتس(نویسنده دن کیشوت) بوده که این روز فوت شده و همین طور در این روز شکسپر فوت کرده. اوضاع کتابخونی در ایران واقعا افتضاحه:
   آمار سرانه مطالعه در ایران را چیزی میان ۲ تا ۷ دقیقه در شبانهروز می‌دانند. در سال ۱۳۸۷ رییس کتابخانه ملی ایران سران کتابخوانی در کشور را برای هر نفر ۲ دقیقه در روز اعلام کرد. مقدار این سرانه با افزودن کتابهای درسی به ۶ دقیقه می‌رسد. برای اینکه تصویری از این وضعیت در ذهنمان شکل بگیرد، بد نیست برای نمونه به آمار سرانه سه کشور دیگر هم نگاهی بیندازیم. آمار سرانه مطالعه در امریکا ۲۰ دقیقه، انگلیس ۵۵ دقیقه و ژاپن ۹۰ دقیقه در روز است.


 اما بیشتر میخواستم در مورد سایت گودریدز (goodreads.com) حرف بزنم، بزرگترین سایت جهان برای کتابخوان ها که توش در مورد کتاب ها نظر بدن و خوب یک سایت اجتماعی هم هست. 16 میلیون عضو داره، 525 میلیون کتاب بهش اضافه شده و 23 میلیون نظر داده شده، این سایت یک ماه پیش توسط آمازون خریداری شد. گودریدز 2007 شروع به کار کرده و 2010 هم در ایران فیلتر شد. این سایت هم ادعا میکنه که: 


   از میان اعضای گودریدز، ۱۱۴ هزار نفر ایرانی بوده‌اند که ۷۱۴ هزار و ۶۲۶ کتاب را در قفسه کتابخوانی مجازی گودریدز جای داده‌اند. این رقم، ایرانیان را به بزرگ‌ترین گروهِ غیرانگلیسی‌زبانِ گودریدز تبدیل کرده بود که پس از مسدود شدن آن، این موضوع با چالش روبه‌رو شده است.

خوب مشکلات کتاب خوانی در ایران کم نیست که حالا بیان و این سایت رو هم مسدود کنن و شاید سخت بشه که این جماعت کتابخوان ایرانی برن یک وبسایت دیگه چون الان کلی کتاب های فارسی توی این سایت توسط کاربرا آورده شده و کلی نظر جمع شده(دردی رو هم دوا نمیکنه چون سایت دوم رو هم خوب فیلتر میکنن).

من میخواستم از همه بخوام که همچنان به استفاده از این سایت ادامه بدن، به نظرم خیلی میتونه مفید باشه که کاربرهای ایرانی برن و کتاب هارو ثبت کنن و نظر رو بدن، بعضی ها حتی یه خلاصه ای هم از کتاب میگن، این باعث میشه که اگه یه دفعه یکی توی گوگل اسم کتابیو جستجو کرد سریع بتونه یه اطلاعاتی ازین کتاب به دست بیاره و همین طور با نظرات گوناگون آشنا شه، این چند وقته به خاطر اینکه نویسنده ها کتاب هاشون رو نمیزارن چاپ شه و آنلاین در اختیار خواننده قرار میدن و توی گودریدز جای خوبیه که این کتاب ها هم دیده شن.

به نظرم این سایت داره کار IMDB  رو برای کتاب ها میکنه و اگه کاربرای ایرانی از تولید محتوا در این سایت دست بکشن ناامید کننده است و این جو خوب و شوق و شور کتاب خوانی ای که توش دیده میشه کمتر میشه. یه توصیه دیگه هم دارم، کسانیکه نظر میدن اگر از لحاظ حق مولف مشکلی نبود و نسخه آنلاین کتاب هم بود در نظر ها قرار بدن.

منبع: # # #


Self Checkout


خود وارسی!  یا همون  Self-Checkout سرویس جدیدی نیست و شرکت های زیادی ازش استفاده کردن مثل Ikea  یا والمارت، خلاصش اینه که خودتون بارکد کالا رو به دستگاه نشون میدین و دیگه صندوق داری حضور نداره و خودتون توسط دستگاه کارت خوان پول رو پرداخت میکنید و رسید رو میگیرید و میرید. توی ایران فکر نکنم استفاده شده باشه اما توی آمریکا و اروپا هم با تردید ازش استفاده میشه، به دلایل مشکلات امنیتی ای که میتونه داشته باشه که ساده ترینش سرقته، همین طور در مورد اینکه باعث کاهش پرسنل میشه و این خودش همواره خوب نیست.
Ikea اول این سرویس رو در سوئد سپس در فرانسه، انگلستان و آلمان امتحان کرد و بر مبنای تحقیقات خودش حالا میخواد گسترش بده و به شعبه های دیگرش در آسیا ببره. خود آدم های این شرکت در مورد آسیا مطمئن نیستن چون رفتارهای خرید توی این کشورهای آسیایی فرق میکنه. عکس های زیر ازIkea  جایی که زندگی میکنم هست و اون فردی هم که اونجاست برای کمک ایستاده و کارش خیلی نظارت این نیست که کسی داره دزدی میکنه یا نه.


اما این دستگاه به نظرم نقطه نمایش اخلاق شخصیه، اینکه آدم های حتی بااخلاق میتونن با خودشون کنار بیان و ازین آزادی نبود شخص ناظر سوءاستفاده نکن؟ توی ایران هنوز ما به این مرحله از نحوه خرید نرسیدیم که بخوایم خودمون رو مورد آزمایش قرار بدیم چون Supermatket های کمی وجود داره و همه گیر نیست. حالا فرض کنید این دستگاه رو در فروشگاه های شهروند نصب کنن، آیا مردم ما جنبه این نوع خرید رو دارن؟ آیا آموزه های اخلاقی و دینمون کارایی روزمره داره یا فقط در بن بست های بزرگ زندگی به کارمون میاد؟
ازین تکنولوژی در کتابخانه های دانشگاه ها داره استفاده میشه و فرد خودش میره در کتابخانه و کتاب مورد نظرش رو بر میداره و خودش ثبت میکنه و میره. برای مثال این ویدئو طرز استفاده ازین دستگاه رو نشون میده.


منابع: # # # #

کار


یه فایل اکسل توی گوگل درایو ساختم و اسمش رو گذاشتم Job applications توش پر اسم شرکت‌های بزرگ و کوچیک توی اروپاست و بیشترشم شمال اروپا، هرروز واسه یکیش اپلای می‌کنم و همون روز روی یکی دیگش خط قرمز می‌کشم که ریجکت شدی رفت، هر روز یه ایمیل ریجکتی نگیرم اصلا ناراحت می‌شم اما کم نمی‌ارم مثل این بچه زرتق‌ها گیر سه پیچ دادم که قبولم کنن.
ایمیل ریجکتی‌ها رو از برم یعنی از دور که می‌بینم می‌دونم که این ریجکتیه دلیلشم خیلی ساده است چون تا حالا ایمیل قبولی نگرفتم! البته چرا واسه دوتا شرکت رفتم دور یک چهارم اما خوب به تیم ملی اسپانیا خوردم و شوت شدم بازم. اما حالا این هم اتاقیای نروژی در دانشگاه ماشالله از یه سال قبل کارشون پیدا کردن و قراردادم نوشتن رفته. ما موندیم و حوضمون.

آدم‌های دور برمون رو که قبول می‌کنن ادم اصلا نمی‌تونه یه معیار مهم حیاتی در بیاره که ببینه چرا اینا قبول شدن اما چرا سابقه کارو زبان اون کشور موارد اصلیش که جفتشو من ندارم. اینجا شرکت‌های هر ترم دو سه تا career fair برگزار می‌کنن که توش شرکتا استند می‌زارن و عموما آدم‌های HR میان در مورد شرکت معظمشون حرف می‌زنن ولی اینا هیچ فایده‌ای نداره غیر از اینکه اسم شرکت رو در می‌اری. هر ترم هم کلی شرکت میان در مورد خودشون ارائه می‌دن (جدول) یه شام پر پرپیمون می‌دن که دانشجو‌ها بیان چون هیچ دلیل دیگه‌ای برای رفتن نیست و خودشون هم اینو می‌دونن و توی یه دیالوگ جالب وسط شام، یکی از این کارکنان منابع انسانی اون شرکت از دانشجو پرسید خوب تو واسه شام اومدی یا واسه کار؟! حتی توی سایت نوشته که این شرکت چه شامی می‌ده، حالا من اغراق می‌کنم اما خوب همین است ولا غیر. و حتی اگر شامی چیزی نده تقریبا ادم‌های خیلی کمی می‌رن.


شاید از خود من شروع شده



یه موضوعی رو برداشتم تا در موردش بنویسم و رفتم واسش از بین عکسام، عکسی پیدا کنم اما دو سه تا عکس موضوع نوشتم رو عوض کرد. موضوع کلیشه ای کودکان کار. یادمه تو خیابون و بیابون هر از گاهی ازین عکس ها میگرفتم عکس هایی که واسم خیلی بیشتر از عکس های دستکاری شده مناظر طبیعت جالبتره. عکس اولاگه درست به خاطرم اومده باشه خیابان منتهی به میدان توحید و عکس دوم مترو صادقیه است و عکس آخر هم میدان صنعت و این ها را بزارید در مقابل عکس های ای که هر روز در بین این جمعیت میلیونی میبینیم و میگذریم و عادت کردیم عادت...

خوب راه حل ساده اینه که بریم جلو یه کاری بکنیم که امروزشون بگذره، یکم بهتر بخوایم کار کنیم اینه که بریم به یه موسسه ای کمک کنیم که به این کودکان کمک میکنند اما راه آخر اینه که یه جوری زندگی کنیم که این اتفاق ها پیش نیاد، میگید چجوری؟ از کجا میدونید که بچه ی عکس اول فرزند یک طلاق نبوده باشه؟ یا اگر فرزندمون رو تربیت میکنیم اخلاقیت رو طوری یادش بدیم که اگر به پستی رسید بدونه واسه چی اونجاست و اخلاقیاتش رو با پستش عوض نکنه و الی آخر. اگر بچه ای هنوز توی خیابون هاست و داره کار میکنه باید بدونیم مجموعه عواملیه که دست به دست هم داده که شاید از خودمون شروع شده.

مامور مطلع


گاهی با خودم فکر میکنم آدم های معروف زندگی معمولی هم داشته اند؟ مثلا شاملو میرفته سر کوچه میوه بخرد یا جلال آل احمد سر اینکه کی سفره رو پاک کنه با سیمین دانشور جر و بحث نکرده یا مثلا دکتر سروش موقع برگشتن از یه سخنرانی یادش بره که باید نون بخره حتی یادش بره که چی باید بخره. یا اصلا شهرام ناظری ندونه امروز چی درس کنه چون همسرشون مسافرتن.
اینا رو گفتم که زده باشم صحرای کربلا که میرحسین الان کی براش مرغ میخره؟ پولش رو کی حساب میکنه؟ مثلا یه اسکناس پنج هزاری به طرف میگیره که برو سر کوچه دو کیلو مرغ بخر و طرف میگه اِکی، با این تخم مرغ هم نمیدن، شما گویا هنوز تو زمان قبل انتخاباتیا، خبر نداریا، نمیبینی دیگه تلویزیون مرغ نشون نمیده، آخ ببخشید شما که تلویزیون ندارین، ندیدی رادیو دیگه مرغ رو سانسور کرده، اصلا آخرین کیهانی که واست آوردیم قیمت جهانی مرغ رو مقایسه نکرده بود؟ من با این پول بتونم آخرش یه کیلو مرغ سهمیه ای بگیرم اونم سهمیه خودم واسه روزای فرد. خودت صلاح میدونی اما بیا اعتراف کن و برو سهمیه مرغ خودت رو بگی. از ما گفتن بود این طرفدارات واسه مرغشون سر و دست میشکنون واسه آزادی نه


الگوی موفقیت


مجله داستان شماره نهم، توی چمدون کج و کوله شده، برای تاریخ دی 1390 ویژه یلدا که با تاخیر به من رسیده رو توی دیار غربت باز میکنم، البته اگه بشه اسمش رو دیار غربت گذاشت. آدمی بعضی موقع ها بین هم زبوناش هم احساس غریبگی میکنه، خیلی وقته جای دیار غربت عوض شده، بگذریم، چند صفحه ای ورق که میزنی میرسی به یه تبلیغ که کل صفحه رو گرفته، تبلیغ جی 5، توی تبلیغ شخصی رو معرفی میکنه که تونسته به کمک سیستم جی 5 برای دانشگاه های خارج از کشور اپلای کنه و قبول شه و الان "ایشان همینک مقیم کشور کانادا می باشند و از جمله افراد موفقی هستند که ..."

بله، الگوی موفق کسی هست که در خارج از کشور توانسته تحصیل کنه و به کار بپردازه، چند وقتیه این قضیه هم داره واسمون به مرز عادت میرسه و واسش شروع کردیم برنامه ساختن و گزارش و غیره که خوب پرونده این هم بستیم، نق این رو هم زدیم، بریم بعدی.

مستند آلبرتا باشه یا سینه‌خیز به سمت تباهی رادیو فنگ، فرقی در صورت مسئله نمیکنه، اتفاق افتاده و راه حلش... راه حلش... راه حلش...



 اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد    گناه بخت پریشان و دست کوته ماست*

شروع، خواه شروع داستان باشد خواه شروع یک وبلاگ، مسئولیت می‌آورد، نگرانی و تبعات و حالا که سال نو شده و من نیز اصولا به این سال نو شدن خیلی اعتقاد دارم، بهونه‌م جور شد و شروع کردم. نه از سر کم حوصلگی و تنهایی، بلکه گفتم خود را با دیگران درمیان بگزارم.

سعی می‌کنم در این وبلاگ خودم باشم فارغ از همه بندهای نابند. سعی می‌کنم وقت کسی را نگیرم از خواندنش و واقعیتی، اطلاعاتی، موضوع مهمی را به عرضش برسانم یا لبخندی بر لبی بنشانم. سعی می‌کنم اوضاع را بهتر کنم حتی با نوشته‌هایم، سعی می‌کنم به کسی کمک کنم، که شاید او خودم باشم.

سال نو، بهانه ایست یادآورد اینکه هر لحظه عمر فرصت تغییر است و "نوروز جمشیدی یعنی هزاران سال پیش نیکان ما همین لحظه همین احساس را داشته‌اند."**


*حافظ
**منبع ناشناس